|
به نام آنکه اگر حکم کند همه ی ما محکومیم! فانوس در فانوس در این ظلمت کده به دنبال تو می گردم گرچه هزاران چراغ مثلا راه را نشان می دهند اما بیش تر آن ها به وادی هلاکت می شتابند تا رهگشای هدایت باشند!! آینه در آینه به دنبالت رهسپارم اما مگر زنگارها راهی نشانم می دهند؟ تا بدان ره به تو نزدیک گردم؟! اما مصیبت تنها این نیست گرچه یک نه دو نه هزاران هزار فانوس به دنبال من است ولی چه سود؟ رهی نمی یابم! می دانی چرا؟؟! چون من به دست خویش چشمان خود را کور کرده ام....
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:39 توسط La chica
|
اشک رازی ست
لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود *** قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنانکه ببینی یا چیزی چنانکه بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن! *** درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم *** نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده! ِمن ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست! در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر مردگان ودر گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند... *** دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می گویم! بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.... "شاملو"
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 7:58 توسط La chica
|
|
پایان خود را می دانم
که مرا در آب ناامیدی می شویند
و در خاک بی آرزویی دفن می کنند
و به آسمان تنهایی می سپارند...